|
دوستم میگفت:یه جا سراغ داره که دلهای شکسته رو خوب میخره. آدرس انجا رو به زحمت پیدا کردم.تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک تابلو مغازه خیلی قدیمیه.طوری که اصلا معلوم نیست چی نوشته!فقط کلمه قلب و یه کلمه که نصفش پیداست...ابد...که اونم به هزار مصیبت میشه خوند. صاحب مغازه یه پیرمرده..نشسته روی یک صندلی و داره با یه تکه نخ محکم یک قلب را وصله میزنه....... وای چقدر قلب اینجاست!!!بزرگ..کوچک...متوسط...یه سریش تو شیشه الکل و یک سریش هم خشک کرده و زده به دیوار.. سلام.یک دل آوردم واسه فروش.... چند بار شکسته؟؟؟ مگه مهمه؟؟؟ بله.هر چه کمتر بهتر!!! با اینها چکار میکنی؟؟ مگه نمی بینی؟ آره خوب ولی واسه چی اینها رو جمع میکنی؟؟ بده اون دلتو ببینم چند مد ارزه.... اون رو ورانداز میکنه و زیر لب یه چیزهای زمزمه میکنه :این دوتا درست میشه..این یکی خیلی بزرگه.... چند دقیقه ای فکر میکنه:دل خودته یا پیداش کردی؟از کی خریدی؟ نه مال خودمه.....چند میخریش؟؟ قیمتی نداره من اگه بخوام یکی ازت بگیرم چند میدی؟ بستگی داره به چی؟ کدومش رو بخوای مثلا اون فروشی نیست چرا؟ عتیقست مال کی بوده؟ مجنون خوب اون فروشی نیست آخه چرا مگه مال کیه؟ سواد داری زیرش نوشته که.... خوب اون چی؟ اون اصلا فروشی نیست مال کیه؟ مال خودمه حالا مال من رو چند میخری؟ یه کلام هزار تومان چشام از کاسه زد بیرون آخه چرا؟ قلبت خیلی وصله داره..چند جاش هم اصلا درست نمیشه.. ادم معروفی هم که نیستی...... خوب نیستم ولی عاشق که هستم با مسخره پوزخندی زد و گفت:عاشق؟یه عاشق زنده؟اصلا با عقل جور در نمیاد...این قلبها که می بینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن..پس تو چرا هنوز زنده ای؟؟پس تو عاشق نبودی..... نه قلبت به دردم نمیخوره دلم رو ازش پس گرفتم و برمیگردم تو راه همش به جمله های اخر پیرمرد فکر میکردم...یه عاشق زنده؟اصلا با عقل جور در نمیاد..این قلبها که می بینی همه مال عاشق های هست که از عشق حقیقی مردن... تو چرا هنوز زنده ای؟؟؟ به خونه که رسیدم یه راست به تختم اومدم و خوابیدم ..تو خواب دیدم که دارم با قلبم صحبت میکنم... اون میگفت:چرا میخوای من رو بفروشی؟اصلا تو چرا اینقدر احساساتی هستی که من رو اینقدر شکننده کردی؟؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟همه رو بهم ترجیح میدی...هیچ وقت به فکر من نبودی... حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قایل بود و نمیخواست بفروشد..ولی تو..... بعد هم زد زیر گریه از خواب پریدم ..عرق کرده بودم و چشهایم پر از اشک بود...دستم رو روی قلبم گذاشتم و مدام تکرار کردم دوستت دارم دوستت دارم ..دیگه هیچ وقت نیمذارم حتی یه خراش کوچیک روت بیفته....!!!!! پایان
تهيه شده توسط
على
در تاريخ
چهارشنبه ۱۱ دي ۸۷ ساعت ۰۹:۳۰ |
نظرات (16)
|